او می آید

خبر دهید به یاران سوار آمدنیست

او می آید

خبر دهید به یاران سوار آمدنیست


 داری از قصد میزنی یک ریز 

 با سر انگشت خود به شیشه ی من

 

 قطره قطره نمک بپاش امشب

 روی زخم دل همیشه ی من

 

 تو که در کوچه راه افتادی

 همه جا غیر کربلا بودی

 

 با توام آی حضرت باران

 ظهر روز دهم کجا بودی؟

 

 روز آخر که جنگ راه افتاد 

 سایه ی تشنگی به ماه افتاد

 

 هر طرف یک سراب پیدا شد

 چشمهامان به اشتباه افتاد

 

 مهر زهرا مگر نبودی تو؟

 تو که با مادر آشنا بودی

 

 باتوام آی حضرت باران

 ظهر روز دهم کجا بودی؟

 

 مادری در کنار گهواره

 لب گشود و نگفت هیچ از شیر

 

 تو نباریدی و به جات آن روز

 از کمانها گرفت بارش تیر

 

 تو که حال رباب را دیدی

 تو به درد دلش دوا بودی

 

 باتوام آی حضرت باران

 ظهر روز دهم کجا بودی؟

 

 وقتی آن روز رفت سمت فرات

 در دلش غصه های دنیا بود

 

 تو اگر در میانمان بودی

 شاید الان عمویم اینجا بود

 

 رحمت و عشق از تو می بارید

 قبل ترها چه باوفا بودی

 

 باتوام ای حضرت باران

 ظهر روز دهم کجا بودی؟!....

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی